گرسنه رو اینجوری سیرش می کنن!!!
تنهاترین ستاره ،غمگین ترین بهارم
من آنکَسم که جزغم ،دیگر کسی ندارم
من تک درخت پیرم ،خشکیده ام زِ ریشه
هر چند پیش مردم، خندیده ام همیشه
بغضی نشسته اکنون، در حلق بی صدایم
من آن نِی اَم که هر دم ،با غصه هم نوایم
آری دلم گرفته،از این سکوت دلگیر
از این کنایه هایِ سنگین و دست و پاگیر
در این سیاهی شب، گُم گشته است راهم
دست مرا بگیرید ،تنها و بی پناهم
دردیست اندراین دل ،حاشا نمی توان کرد
غم را در این زمانه،رسوا نمی توان کرد
این روزگار پر غم ، پر است از گلایه
واگو یه های رنگین غم های لایه لایه

غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوستت دارم
حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره میشمارم
تنهایی عین یه تبر شکسته برگ وریشه مو
سوزونده افت غرور از حالا تا همیشه مو
اگه بهت گفته بودم حالا تو مال من بودی
من تو خیال تو بودم تو تو خیال من بودی
کاش که میون من وتو تو اون روزا حصار نبود
هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود
انگار که تقدیر نمیخواست تو در کنار من باشی
منم بهار تو باشم تو هم بهار من باشی
یه خلوت ساکت و سرد انگار اسیرمون شده
نمیشه فکر دیگه کرد کرد ما خیلی دیرمون شده
تقصیر هردومون بوده ما عشقو نشناخته بودیم
فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بودیم
باید یکی از ما دوتا غرور و میگذاشت زیرپا
اروم به اون یکی میگفت یه عاشق واقعی باش
جدایی دستای ما یه اتفاق ساده نیست
سواره هرگز باخبر از غصه ی پیاده نیست
توی مسیر عاشقی باید هوای دل و داشت
حرف دلو عین قسم رو طاقی چشما گذاشت
حالا که من تنها شدم قدر چشاتو میدونم
ولی نمیشه کاری کرد همیشه تنها میمونم
کاش توی دنیا هیچ کسی قربونی غرور نشه
راه دوتا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه
و آن زمان که عاشق مي شوي
و مي داني که عشقي هست
و باور داري کسي که تو را دوست دارد
و در آن شبهاي سرد و يخبندان با تو مي ماند..
در آن لحظات مي فهمي دوست داشتن چقدر زيباست .....
و آن زمان که کسي در فراسوي خيال تو نيست
و تو تنهاي تنها در جاده هاي برهوت زندگي قدم مي زني
تنها اوست که به تو
آرامش خيال مي دهد.....

|
گویدم حق داستان راستان |
اومد و رعد و برقی زد
شبیه ابرای بهار
ابری که خورشیدو گرفت
از آسمون وصله دار
تشنگی رو روونه کرد
تو کرتهای پر غبار
چه روزایی که گم شدن
تو تشنگی ، تو انتظار...
دس رو دلم نذار دیگه
ای ابر لعنتی نبار
باشه... تو هم غریبه شو
تو هم منو تنها بذار !
دلم در تمنای گیسوی تو
و آن شانه های عسل لک زده ست
بیابانی است این دل هرزه گرد
که در شوق کوه و کتل لک زده ست
برای تو و صبح آغوش تو
به اندازه یک بغل لک زده ست
دلم سیب سرخی ست در دست تو
که از بس ندیده محل ، لک زده ست
پر از واژه های سراسیمه ام
که در التهاب غزل لک زده ست !
با تشکر از محمد رضا ترکی
وقتی که پرنده رفت ، در سینهّ او
آنجا که دل است ، حفره ای خالی ماند !
***
آن روز افق آینهّ دق شده بود
انگار دوباره وقت هق هق شده بود
بر شانهّ یک نسیم آواره گریست...
بی چاره مترسکی که عاشق شده بود !