تبليغاتX
اشک و بارون!

اشک و بارون!

گرسنه رو اینجوری سیرش می کنن!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 8:50  توسط baran  | 

نامه مادر غضنفر به پسرش!!!!!!

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد.
اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد.
بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،
‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده
بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10
کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم.
اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد.
آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست.
پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن
بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان
آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد.
اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد
گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم
پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه
ببخشيد معطل شدي. جعفر خان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت
اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره .
فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي
راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن.
حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده
همين ديگه .. خبر جديدي نيست
قربانت .. مادرت
راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌
ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 9:59  توسط baran  | 

متن جالب ..........!!!!

محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر میشود و هرچه بیشتر ترا میشناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار میگردد
در قلب خود احساس میکنم که ناچارباید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهاییکه اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد ختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه بتو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تواست این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو میخواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت که دارای
لطف و حرارت میباشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو بشدت متفنر هستم و نمیتوانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم

دوست خوبم

اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخون .
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 9:59  توسط baran  | 

تنهاترینم!!!!

تنهاترین ستاره ،غمگین ترین بهارم

من آنکَسم که جزغم ،دیگر کسی ندارم

من تک درخت پیرم ،خشکیده ام زِ ریشه

هر چند پیش مردم، خندیده ام همیشه

بغضی نشسته اکنون، در حلق بی صدایم

من آن نِی اَم که هر دم ،با غصه هم نوایم

آری دلم گرفته،از این سکوت دلگیر

از این کنایه هایِ سنگین و دست و پاگیر

در این سیاهی شب، گُم گشته است راهم

دست مرا بگیرید ،تنها و بی پناهم

دردیست اندراین دل ،حاشا نمی توان کرد

غم را در این زمانه،رسوا نمی توان کرد

این روزگار پر غم ، پر است از گلایه

واگو یه های رنگین غم های لایه لایه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:49  توسط baran  | 

غرور!!!!

غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوستت دارم

حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره میشمارم

تنهایی عین یه تبر شکسته برگ وریشه مو

 

سوزونده افت غرور از حالا تا همیشه مو

اگه بهت گفته بودم حالا تو مال من بودی

من تو خیال تو بودم تو تو خیال من بودی

 

کاش که میون من وتو تو اون روزا حصار نبود

هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود

انگار که تقدیر نمیخواست تو در کنار من باشی

 

منم بهار تو باشم تو هم بهار من باشی

یه خلوت ساکت و سرد انگار اسیرمون شده

نمیشه فکر دیگه کرد کرد ما خیلی دیرمون شده

 

تقصیر هردومون بوده ما عشقو نشناخته بودیم

فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بودیم

باید یکی از ما دوتا غرور و میگذاشت  زیرپا

 

اروم به اون یکی میگفت یه عاشق واقعی باش

جدایی دستای ما یه اتفاق ساده نیست

سواره هرگز باخبر از غصه ی پیاده نیست

 

توی مسیر عاشقی باید هوای دل و داشت

حرف دلو عین قسم رو طاقی چشما گذاشت

حالا که من تنها شدم قدر چشاتو میدونم

 

ولی نمیشه کاری کرد همیشه تنها میمونم

کاش توی دنیا هیچ کسی قربونی غرور نشه

راه دوتا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:45  توسط baran  | 

آرامش خیال!

و آن زمان که عاشق مي شوي


                      و مي داني که عشقي هست


                                                       و باور داري کسي که تو را دوست دارد


                                              و در آن شبهاي سرد و يخبندان با تو مي ماند..


 در آن لحظات مي فهمي دوست داشتن چقدر زيباست .....


و آن زمان که کسي در فراسوي خيال تو نيست


                       و تو تنهاي تنها در جاده هاي برهوت زندگي قدم مي زني


                                                                       تنها اوست که به تو



                                 آرامش خيال مي دهد.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:35  توسط baran  | 

عاشقانه - شعري پر معني اي عشاق!!!

فلک کور است
دل شوريده در گور است
صداي خنده وآواز مي آيد
ز کوي دلبرم امشب صداي ساز مي آيد
دلم بي وقفه مي سوزد
نمي دانم چرا تنگ است مي ترسم
قدم لرزان به سوي کوچه مي آيم
و با خودآهسته زيرلب ميگويم: خداياترس من از چيست؟
جشن عروسي امشب از کيست؟
صداي همهمه با صداي شيخ عاقد ميشود خاموش
صداي شيخ مي آيد:وکيلم من؟جوابم ده وکيلم من؟
صداي آشناي بله مي آيد
ومردم يک صدا با هم مبارک باد مي گويند
خداي من صدا از اوست/صداي آشنا از اوست
دلم در سينه مي افتد
براي مدتي ساکت/براي مدتي خاموش
و ناگه نعره اي درکوچه مي پيچد
مبارک نيست مبارک نيست
بگو ييدم دروغ است آنچه بشنيدم/دروغ است آنچه فهميدم
ولي صدايم در ساز ميميرد
ودامادش چه سر خوش از عزيزم بوسه ميگيرد
فلک کور است/خداي مهربان در اين زمان دور است
خداي من چه کس ميگويد اينسان ساکت و آرام بنشيني؟
اگر مردم نمي دانند تو اي نا ديده ميداني
همين دختر که امشب بله ميگويد
عروسي که ره به سوي حجله مي پويد
قسم مي خورد عروس ماست
عروس حجله گاه ماست
چه شد آن عهد وپيمانش؟
کجا رفت ان قسم هايش؟
که يعني عهد وپيمان هيچ؟
وفا و عشق و ايمان هيچ؟
قسم ها / اشکها / حتي خدا هم هيچ؟
عجب دارم چرا يارب تو خاموشي؟
خدايا آيا اين صحنه مي بيني و خاموشي؟
من امشب از خدا رنجور رنجورم
من امشب سخت بيمارم
رفيقان باده بر داريد"به بالين اين بيمار بگذاريد
من امشب از همه بيزار بيزارم
مرا تنهاي تنها با خداي خويش بگذاريد
شما آخر نمي دانيد!عروسي را که سوي حجله مي رانيد
تا ديروز عزيزم بود"همين ديشب کنارم بود
درآغوش قرارم بود
نمي دانم چرا جغدان به روي بام من امشب نمي خوانند؟
همين فردا اگر خورشيد پر گيرد"دلم تا اوج دلتنگي دوباره بال مي گيرد
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا اين آسمان امشب نمي بارد؟
براي گريه کردن يک بهانه لازم است
اين هم بهانه!پس چه مي خواهد؟
فلک کور است دلم بيمار ورنجور است
چرا؟چرا مردم ره آن خانه را به شوق مي پويند؟
در آن خانه بجز نفرت چه مي جويند؟
بميرند آن کساني که امشب مبارک باد ميگويند
به عشق وعاشقي سوگند"که امشب را مبارک نيست
خداوندا عروسم شاد وخندان است
درو ديوارشان امشب چراغان است
ولي اي کاش ميگفتي به دامادش""نو عروسش با کسي هم عهد وپيمان است
من امشب سخت بيمارم//من امشب از خودم"ازچرخ گردون"ازهمه بيزار بيزارم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:37  توسط baran  | 

خانم های با حجاب بخونن!!!

گویدم حق داستان راستان
داستان این جهان و آن جهان:

ظاهری زیبا ولی همچو سراب
زیر صد خروار از رنگ و لعاب

سرخی لبها و گونه، آتش است
وای بر آن کس که با آتش خوش است

بوی عطر او اگر چه شد بلند
در حقیقت بوی مردار است و گند

گرچه خود را خوب و نیک آراسته
ظاهرش را ماه گون پیراسته

کس چه میداند که در باطن چه هاست
آگه از قلب و دلش تنها خداست...

***
ای جوان مومن پاکیزه خوی
روح خود در چشمه ی تقوا بشوی

نیک میدانم که شیطان رجیم
دشمن غفار رحمان رحیم

عهد بسته تیرهای خود زند
تا ترا از راه دین خارج کند

دامهای گونه گون در بین راه
وسوسه بیداد دارد گاه گاه

لیک این لذت دو روزی هست و بس
می فروشد باقی خود هیچ کس؟؟؟

باش چون یوسف..معاذ الله بگو
از خدای مهربان یاری بجو

آه اگر معبود تو دلگیر شد...
از برای توبه کردن دیر شد...

وه چه شیرین تر بود اینکه خدای
راضی خشنود، در هر دو سرای

***
خوب میبینم که در روز معاد
پرده از پیش نگه چون اوفتاد

باطن هرکس نمایان میشود
صورت و سیرت به یکسان میشود

صورتی کان روز زیبا مینمود
این زمان گشته سیه، گشته کبود

خیل بسیاری از آن جمع قشنگ!!
کان زمان بودند نغز و رنگ رنگ،

این زمان در صورت حیوان شدند
هرچه در دنیای بودند آن شدند

گند مخفی کز بدیها میرسید
گشت اندر حشر محسوس و پدید

***
خرم آن انسان که در روز جزا
شاد باشد، شاد، شاد از او خدا...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 18:25  توسط baran  | 

ابر تشنگی!!!

 
یه روز یه ابر بی قرار
تو آسمون شوره زار

اومد و رعد و برقی زد
شبیه ابرای بهار

ابری که خورشیدو گرفت
از آسمون وصله دار

تشنگی رو روونه کرد
تو کرتهای پر غبار

چه روزایی که گم شدن
تو تشنگی  ، تو انتظار...

دس رو دلم نذار دیگه
ای ابر لعنتی نبار

باشه... تو هم غریبه شو
تو هم منو تنها بذار !

 

دلم در هوای غزل لک زده ست
برای لبت از ازل لک زده ست

دلم در تمنای گیسوی تو
و آن شانه های عسل لک زده ست

بیابانی است این دل هرزه گرد
که در شوق کوه و کتل لک زده ست

برای تو و صبح آغوش تو
به اندازه یک بغل لک زده ست

دلم سیب سرخی ست در دست تو
که از بس ندیده  محل ، لک زده ست

پر از واژه های سراسیمه ام 
که در التهاب غزل  لک زده ست !

 

 

با تشکر از محمد رضا ترکی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:13  توسط baran  | 

مترسک!!!

تنها ، سر یک مزرعهّ شالی ماند
با پیرهن و کلاه پوشالی ماند

وقتی که پرنده رفت ، در سینهّ او
آنجا که دل است ، حفره ای خالی ماند !
 

***

آن روز افق آینهّ دق شده بود
انگار دوباره وقت هق هق شده بود

بر شانهّ یک نسیم آواره گریست...
بی چاره مترسکی که عاشق شده بود !

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:11  توسط baran  |